خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات جالب من

آخرین مطالب

امکانات وب

رفته بودیم سمنان خونه پسرداییمواسه عروسیش توراه انقدر تشنه بزودم که وقتی یه سراب میدیدم. میخاستم پیاده شم و اب بخورم

برچسب: نویسنده: بنابیان تاريخ: يکشنبه 8 تير 1393 ساعت: 20:31

دیروز لب تاپم رو پام بود داشتم باهاش کار می کردم بابام اومده تو بهم میگه داری کار می کنی?منم برگشتم گفتم نه داش گریه می کرد گذاشتم روپاهام اروم بگیره بابام هم برگشت گف پس صدای گریه لپتاپ ات بود که تا اتاقم میومد.اومدم بگم بغلش کن تا اروم شه!!!!

برچسب: نویسنده: بنابیان تاريخ: يکشنبه 8 تير 1393 ساعت: 17:11

صفحه بندی